در نیمه تاریک ماه |
- Faghat mikham bedunam ageh yeki, jor'ate khodkoshish biad, behtare khodesho bokosheh? areh?
- بهت زنگ می زنم
- Nemikhad bezangi. Javabe mano bedeh bebinam alan chikar konam. Sorang gereftam. ba tazrighe hava misheh ?
- بهت زنگ می زنم. نمی شه
- 250 dadam tighe jarrahi ham kharidam.?
- توی جلسه م. رگ زدن فقط نقص عضو میاره. 95% فقط تاندون هات پاره می شن. باید حرف بزنیم.
- Zang nazan, hessamo beham nariz. shomaha balad nabudin.
- گوشی رؤ بردار
- Migam zang nazan. Ampoule hava ke javab mideh ?
- ابله! اگه وریدی بزنی که مستقیم بره به مغز. و اگه خوش شانس باشی و به مخچه ت برسه.
- Ageh eshtebah bezanam ?
- سکته قلبی یا مغزی ناقص شاید. نقص عضو
- Chert migi !!! Emtehan mikonam. Nemikham mesle to, ba'de chand sal, tarsu besham.
- وضعت رؤ بدتر نکن با این ریسک های بچه گانه. اگه جدی تصمیمت رؤ گرفتی، من به اندازه چند نفر آرسنیک دارم. فقط امشب هیچ غلطی نکن.
- OK.age emshab kari nakardam, farad, miam daftaret, azat migiram. Oon %100 digeh?
- درد داره. بهت قول میدم هر دو راه حلت، جز خفت و نقص عضو نتیجهء دیگه ای نداره. یه امشب هم صبر کن. باید صحبت کنیم راجع بهش.
- OK.age emshab kari nakardam, farad, miam daftaret,
در رؤ که از تؤ قفل کرد، نالهء گنگ مریض های پرمدعا و غرولند پرستارهای خوشبو، بیرونِ سردخونه، خفه شد. از همون لحظه که فرستادند دنبالش، می دونست. این دفعه یه جوری بود؛ مزه ترش گندیده ای که هر بار تا دهنش بالا می اومد، قلنبه شده بود انگار ته گلوش. یه نور زرد، از پنجرهء کوچیک بالای یخچال دو طبقه، ضعیف ولی با ولع، خودش رؤ پهن می کرد روی همه چی. در کشؤ رؤ آروم وا کرد؛ چرا به این لولا ها روغن نمی زنند؟کشو رؤ که بیرون کشید، تنش مورمور شد.- همیشه اولش همینه،مگه نه!؟- تخت فلزی رؤ از کشو کشید بیرون. چرا باید لامپ رؤ خاموش می کرد؟ فضول های کثافت! وقتی زیپ ضمخت کاور با تکون های ریز، دنده به دنده باز می شد، توی وجودش تکون های آشنای همیشگی، تندتر و شدیدتر می شد. توی همون تاریک- روشن هم می تونست پیشونی بلند و صاف، موهای نرم و شونه نخورده، فرورفتگی ظریف پایین گردن، بر جستگی نوک سینه های صورتی رنگ، تمام جزییاتش رؤ به وضوح ببینه. از کاور که درِش آوُرد، کمر باریکش رؤ با دستهایی که هنوز بوی ساولن می دادند تا کمر گاه خودش جلو کشید. توی تاریکی، پاهای خوش تراشش رؤ با یه دست – با احترام- به دو طرف تخت فلزی کشویی باز کرد، دست دیگه ش، از زیپ لباس کارِ یکسرش، بین پاهای خودش ؛ روی آلتش، می لغزید ...
خالی که شد، زیپ لباس یکسره خودش و زیپ کاور یکسرهء جنازه رؤ بست. همه چی که به حالت اولش برگشت، چراغ سردخونه رؤ روشن کرد تا بتونه، دمای یخچال رؤ تا نزدیک صفر پایین بیاره.
بی اراده مچاله شده، دستهای سفید، حفاظ صورت پنهان زیر پارچه سیاه رنگ. ضربه های گیج باتوم. طعم تلخ تحقیر. خشم خروشان، که زیر کاسکت سیاه بدل به عربده های آشنا می شد. دردهای بدل شده به عربده های ناآشنا. بوی قیر آفتاب خوردهء آسفالت. هیاهوی مبهم و دور آدمها. لکه های خاک روی سینهء جلیقه ء سیاه ضذ گلوله. صدای واضح و دور آژیر ماشین ها. و دست سفیدی که به نقاب سیاه پارچه ایش چنگ انداخت، بی حرکت موند: مرد، چاقوی دنده دارش رؤ از زیر پیراهنش در آورد و فقط، دستهء سیاه چاقو از گردن سفید بی حفاظ مامور بیرون موند. زیر آفتاب ظهر، دست سرخش روی گردن سرخش خشکید. بی اراده مچاله شد... با صورت لخت، شروع به دویدن کرد...
همهمهء شیون طبقهء پایین، توی تمام شب می پیچید. زن چادرش رؤ که روی مبل می انداخت، به مرد مچاله شده روی کاناپه می گفت: ... جوون مردمؤ مفت مفت کشتن ... ظهر، با چاقو زدن توی گردن حسین ... خدا به تو رحم کرد که فقط کتک خوردی... حیوون شدن...
آفتاب ظهر پاییز کرختت می کنه، قوطی نوشابه، آروم و سنگین، توی آب جویِ کنار خیابون، بالا و پایین می ره. قدم های لاقیدت، توی جریان عجول عابرها، گم می شه. دستهات توی جیب شلوارته. حتی آزار ناچیز تماس جورابهای مرطوب از عرقت با کفشهات، توی لذت خشکی آفتاب پاییز گم میشه. باهم به تقاطع می رسین. قوطی، توی تاریکی زیر پل کوچه گم میشه، صدای بوق ممتدی رؤ از نزدیک، خیلی نزدیک می شنوی، دوباره جورابت رؤ محکم می چِلونی، حباب های کف، لاقید، توی جریان عجول آبی که به چاه حمام می ریزه، گم می شن. روی رخت-آویز پهنشون می کنی. لامپ حمام رؤ که خاموش می کنی، سیاهی جورابات، توی سیاهی شب گم می شه. صدای بوق ممتدی رؤ از دور، خیلی دور می شنوی.
از تمام تبریکاتت ممنونم...
هرچند که عیدای مذهبی همیشه برای مارکسیست ها، عزا ست و هرچند، مجوز پروانه وکالتم در مرحله ء گزینش "کان لم یکن" محسوب شده. و شغل جدیدم رؤ به قیمت از دست دادنِ به ناگزیرِ موقعیت آرمانی – هر چند غیر معقول- قبلی م بدست آوردم. و هرچند انتشار "ماه زده"، علی رغم تمام تلاش های ناشرش ، خودزنی مفتضحانه ای شده...
اما از تبریکات ممنونم که پایه ای شد، برای نوشتن Reply.
دستبند و اسلحه م رؤ که می گذاشتم توی کشو، در باز شد. یه مرد میانسال با عرقگیر و شلوار گشادِ غیر عادی، هل داده شد توی اتاق. حیدری از همون پشت در گفت: "خیلی دیر کردی...سرهنگ منتظر گزارشته... تحویل بگیرش این کذاب رؤ هم. برمی گردم الان."
گوساله حتی سلام هم نکرد. با دست، صندلی رؤ بهش اشاره کردم. از جلوی در کنده شد. "چه قیافه ی مقدسی هم داری جاکش !" روی صندلی که نشست، زل زد به صندل هاش. برگه مشخصات و خودکار انداختم روی میز، جلوش. "سواد که داری؟ درست جواب بده!". تکون نخورد، اما سرش چرخید، نگاهش که انگاری می درخشید، روی صورتم دنبال چیزی می گشت. به کبودی پیشونی ش نگاه که می کردم گفتم:" بنویس تا ندادم بیشتر کنن کبودی هاتؤ "...
نوشتن برگه خلاصه اطلاعات بازجویی رؤ که تمام کردم، پشت آیفون به حیدری گفتم بیاد ببردش پیش سرهنگ ... یارو هنوز سرش پایین، داشت یه چیز هایی می نوشت: "بده من ببینم چی داری می نویسی". از همون جا، بی اونکه بلند شه، دستش رؤ دراز کرد طرفم. "کجا دیدمت من تو رؤ !؟" شاید سابقه داره ... جلوی مشخصاتش نوشته بود: حسین، فرزند علی، متولد 4 هجری قمری، مدینه... صدای در به خودم آورد. حیدری برگه بازجویی دیروز رؤ که از روی میز بر می داشت، با دست به یارو اشاره کرد و گفت:" شمشیر و عبا و عمامه ش هم توی اتاق افسر نگهبانه مردیکه"...
بعد از اینهمه سال دُم تکون دادن، ماه و تمام اونهمه لاشه های پروار، مال شما... فقط، می خوام توی خلوت لونه م، بدون قلاده، سر سنگیمُ روی پنجه های کرختم بذارم و یه تیکه اسخونم رُ به نیش بکشم..بی ترس از چشمِ طمعی...
... سکوت کردند. مرد درشت هیکل، سمت راست میز، مسلط، ایستاده بود. میز چسبیده به دیوار بتونی. مرد برهنه، سمت چپ میز، مغلوب، نشسته بود. نور تندِ زردی از پشت توری دریچه بالای میز ، به دست های روی میز دو مرد می تابید... مرد، با کفِ دست درشتش، یه فشار حساب شده ی دیگه، به انگشت سبابه ی عمود شده ی مرد برهنه آورد. درد، تمام انگشت ها و کف دست چسبیده به میز مرد برهنه رؤ به لرزش در آوُرد. برهنه با رنگ پریدگی گفت: می شکنه ! جواب شنید: هنوز برای نگه داشتنش فرصت داری، نگه داشتن اون و نه تای دیگه. و انگشت بیشتر به پشت دستش متمایل شد.حدقه ی چشم هاش گشاد شد. چروک ریز کنار چشم هاش و لبش عمیق تر شدند. ملتمسانه گفت: میشکنه هااا ! و شنید: اول مَفصَلت در می ره... پس حرف بزن. فقط چند ثانیه سکوت شد. و بعد، یه فشار حساب شده اما سنگین دیگه ... صدای ترد و خفیف انگشت سبابه ی مرد، زیر نعره ی دردی که توی چشمهاش جمع شده بود، خفه شد، تمام زندان فریاد کشید... شنید: خب قهرمان! حالا زبون بچرخون ... فقط چند ثانیه سکوت... و بعد، . مرد برهنه، با دهن باز مونده، و چشم های بسته، پشت انگشت سبابه و پشت دستش به هم ماسیدند... جهان سیاه شد و نشنید: تو هم خلاصه حرف می زنی...
با سیلی آبی که به صورتش زده شد به هوش اومد. کبود و مرتعش. به انگشت سبابه اش نگاه کرد، با پوزخند تلخی به بازجو گفت: نگفتم می شکنه !؟...
آه ای برادران !
لبخندتان
بویناک جامه ایست
که بر جانِ فتنه می کنید
تا در مجالِ تنگِ خیانت
با تیزتر دشنه ای
اندام هم درید
سوگندتان
زهرآبِ تندِ تملق – در بزمگاهِ فتح-
تا اتحادِ کین وکمین را تفسیر تازه ای
در باده ها کنید
پیوندتان
منفورتر تدبیرِ واپسین
در گرمگاه رزم
تا جان بدربرید
-چونان که سفره را
مقهورِ قدرتِ مردارخوارِ تیز پنجه جسته اید-
از صید بی نصیب
آه ای برادران !
حاشا اگر زخمی به جانتان
حتی به خواب درکشم
کز بند بندِ لاشه تان
یک قطره گر جهد
دنیا
پلشتی خویش از یاد می برد- در وحشتِ عفونتی که در خود نهفته اید-
آه ای حرامیان حلال گوشت !
ای برادران !
پدر! دوباره بگو: ما بیرون زمان ایستاده ایم ...
وقتی نادیا واسم قصه خونده بود -که خوابم ببره-، یه نقطه بزرگ سفید شده بودم که تمام دایره طلایی رؤ پُر می کرد.
وقتی مذاهب کهن افسانه می بافتند -که بیدار نشم-، یه نقطه قرمز شدم روی یه پاره خط سیاه.
وقتی فلاسفه مدرن هشدار دادند –که خوابم نبره-، یه نقطه سیاه شدم روی یه خط خاکستری.
وقتی انیشتین با لگد به صورتم می کوبه -که بیدار بمونم-، یه نقطه خاکستری می شم روی یه دایره خاکستریِ پوچ.
کسی صدام می کنه. بی جنبشی، پلک هامؤ باز میکنم، چند لحظه، بین ستاره های مشکوک نزدیک، بی اراده، پیِ ماه می گردم ... امیر، زیرانداز حصیری رؤ از روی صورتم کنار می زنه... آفتاب مدتهاست که بیداد می کنه.
... می ایستم از رفتن . به بالای سرم خیره میشم- به تمام لکه های سیاه این جهنم سبز- پس، تمام کلاغ ها ساکت می شن و صدای ضعیف یه بلبل، از جایی- لابلای شاخه ها و برگ ها- نمود پیدا می کنه. کفش هام رؤ می گذارم زیر سرم. می خوابم ...
پاکت ناگشوده سیگار، لیوان یخ کردهء چای، جذبهء جلف ماه ؛ میل های مردهء شیطان ... دیگر خدایی نخواهیم زایید.
تو، تجسد تمامی اسطوره هایی در یک پیکره ... با پاشنه آشیل، چشمان اسفندیار، بال های ایکاروس... و آگاهی سیزیف...
تجسم تمامی اسطوره هایی تو !
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|